
غمگینمدلنوازترین ترانه ی قلبمسکوت تن نحیفم را می داندتلاوت آیه ی احساسممرگ را به جان می بلعدزیباترین تُن نفسهایمزمزمه نیست شدن رامی نوازداشنیاق درونمسیاهی رادر چشمهایم می گستراندشادی و شوقمنام به غم نشسته ام رابه آب و آینه می گویدمن..غم ...تیک تاک ساعت دیواری....مرگ ثانیه ها را می شمارد... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 7 AM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم تا در اين قصه پر حادثه حاضر باشم حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و من بــه دنبال تو يک عمر مسافــــر باشـــم تو پری باشـــی و تا آن سوی دريا برویم من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟ يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟ شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من در پس پرده ايمان بــــه تــــو کافـــر باشـم دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم...
ادامه مطلب