
بهار در راه استجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.اسفند، اردیبهشتیترین حالتِ زمستان است... از همان ماه های خوب خدا که جان میدهند برای دل را به خیابان زدنهای بیهوا و قدم زدنهای طولانی...انگار تمام آدمها، تنپوشی از مهربانی به تن کرده اند و لبهای تمام عابران شهر، در صمیمانه ترین حالت لبخند است...اسفند، به گرگ و میش صبح میماند،و به رنگهای بنفش و سرد و بی روحی، در آستانهی سبز شدن......
ادامه مطلب
خط نشاندر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.يكى از همين جمعه ها خودم را بر مى دارم ميانِ پياده روهاىِ هميشه مرده ى اين شهر كه هيچ لبخندِ آشنايى، نمى يابى در آن ... يا بهتر بگويم: لبخندى نمى يابى! در مركزى ترين نقطه اش مى نشينم پايم را در يك كفش مى كنم؛ كه يا همين حالا آشناترين لبخندِ دنيا را ، تحويلِ من ميدهى؛ يامن، همه ى روزهاى باقيمانده را همين جا مى نشينم ! خط و نشان نمى كشم، اما باوركن! من ديگر ، نگاه غريبه ها را تاب و توانم نيست!...
ادامه مطلب
فصلی بینِ تابستان و پاییز وجود داردبه اسمِ "فصلِ آرزوهایِ نرسیده"هرچقدر در تابستان دست هایت را برای رسیدنشان بلند میکنی و درنهایتِ تلاشهایِ بی شمارَت؛ بهشان نمیرسی.در پاییز تاوانِ خاطره هایش را با درد پس میدهی... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 8 AM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
u200fسبزه گره بزنید!نه برای آرزوهای عجیب !برای حالِ خوب هرروز!برای آرامش هر شب!برای خندههای مدام!برای بودن کنار کسی که دوستش داری!برای رسیدن به آرزوهای کوچیک،سبزه گره بزن!سیزده بدرتون مبارک + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 4 PM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
حتی یک نفر را نداشتم کهبا او دردودل کنم...کسی باشد که به او بگویمدوستش دارم...میفهمی؟میدانی عشق یعنی چه؟خیال نمیکنم بفهمی .هیچکس نمیداند منچه حالی دارم،هیچکس ..دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار میشد.آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگویدغمانگیز نیست؟! + نوشته شده در سه شنبه بیستم دی ۱۴۰۱ ساعت 8 PM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
پاییز در راه است ...اما گوییرنگها مفهومشان را از دست داده اندمنتظر وعده ی آمدن شما هستم...تنهایی پر از اندوه جهانم را این روزهااحاطه کرده...صدای دل تنگی ام را، می شنوی محبوبم...؟کاش من هم یک پرنده بودم...فصل ها می آیند و می روند...این پاییز را بیایید و باشید ودیگر هرگز نروید...من ،میخواهم بمانید این بار...تا قصه ی ما به زمستان نرسد،دنیا عوض شده،دیگر هیچ چیزمثل سابق نیست...حالا از این جا که منم،درست از جایی که من ایستاده امشهریور در حال گریز است...لطفا بیا محبوبم...بوی پاییز همه جا پیچیده و عجیب دل گیرعجیب دلگیر است...که این روزها دلهامان پر از،رنگ خاکستریست... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9 AM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
پدر:دلم برای کودکی هایی که تویِ آغوشِ مردانه ات مچاله می شدم تنگ شده .برای روزهایِ بی غصه ای که "تو" خدایِ زمینی ام بودی و بی منت هوایِ بی قراری ام را داشتی .با تو از هیچ چیز نمی ترسیدم ، انگار دنیا تویِ دستهایِ تو بود این روزها ، ولی دنیا به من سخت گرفته و من آنقدر بزرگ شده ام که دیگر پشتِ مردانگی ات جا نمی شوم تو هنوز هم امن ترین تکیه گاهِ منیمهربان ترینم همیشه باشبدونِ تو ، دنیا جایِ ترسناکیست من زیرِ سایه ی محکمِ مردانه ات قدرت می گیرم برایم دعا کن بابا شنیده ام دعایِ پدر ، زود مستجاب می شودهر روز روزِ توست هر روزت مبارک + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 11 PM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
بچه ڪه بودیم"دل دردها" را به زباڹ ڪَریه می ڪَفتیم همه میفهمیدڹ اما الان که بزرڪَ شدیم"درد دلها" را به هر زبانی میگویم ڪسی نمیفهمه ...
ادامه مطلب
تو نباشی باران بند نمیآید پاییز کش میآید و خیابان ها اضافه .. وقتی نباشی جای تو هم دلتنگ میشوم ! برای داشتنم خندیدنم روی جدول با دست های باز راه رفتنم چطور میتوانی دوام بیاوری که از دست و دلِ من برنمیآید ؟ چطور است که سرت به کار خودت است و من سرم به خیالِ تو ! تا کجا میتوانی نیایی .. ؟ چند خیابان را سپرده ای که پاییز خاطره بارانش نکند ؟ انگار پاییز فقط برای ما پاییـز است .. وگرنه یک چیزی باید یقه ی رفتنت را میگرفت ... مگر نه ؟...
ادامه مطلب