
پاییز در راه است ...اما گوییرنگها مفهومشان را از دست داده اندمنتظر وعده ی آمدن شما هستم...تنهایی پر از اندوه جهانم را این روزهااحاطه کرده...صدای دل تنگی ام را، می شنوی محبوبم...؟کاش من هم یک پرنده بودم...فصل ها می آیند و می روند...این پاییز را بیایید و باشید ودیگر هرگز نروید...من ،میخواهم بمانید این بار...تا قصه ی ما به زمستان نرسد،دنیا عوض شده،دیگر هیچ چیزمثل سابق نیست...حالا از این جا که منم،درست از جایی که من ایستاده امشهریور در حال گریز است...لطفا بیا محبوبم...بوی پاییز همه جا پیچیده و عجیب دل گیرعجیب دلگیر است...که این روزها دلهامان پر از،رنگ خاکستریست... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9 AM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
و انتهای همه ی آیینه هاتو ایستاده ایبا همان آغوش همیشگیبا همان نگاهِ آشنادلم شور میزندچشمم شور تر می گریدشعرم احساس, تنهایی, می کند هر دَمدلم آغشته به اشک استدر این دنیای بیکران تنهایی,و تو آن دورتر ها ایستاده ای ......
ادامه مطلب
بیچاره بررسی از مرجع تنهایی طبق کپی رایت چقدر من را باید تحمل کندچقدر باید خاطرات تلخی را به یادم بیاوردتا از بودنش لذت ببرمنمیدانم من را چه کسی در این بررسی از مرجع تنهایی طبق کپی رایت جا گذاشته است...
ادامه مطلب
تو نباشی باران بند نمیآید پاییز کش میآید و خیابان ها اضافه .. وقتی نباشی جای تو هم دلتنگ میشوم ! برای داشتنم خندیدنم روی جدول با دست های باز راه رفتنم چطور میتوانی دوام بیاوری که از دست و دلِ من برنمیآید ؟ چطور است که سرت به کار خودت است و من سرم به خیالِ تو ! تا کجا میتوانی نیایی .. ؟ چند خیابان را سپرده ای که پاییز خاطره بارانش نکند ؟ انگار پاییز فقط برای ما پاییـز است .. وگرنه یک چیزی باید یقه ی رفتنت را میگرفت ... مگر نه ؟...
ادامه مطلب