
پاییز در راه است ...اما گوییرنگها مفهومشان را از دست داده اندمنتظر وعده ی آمدن شما هستم...تنهایی پر از اندوه جهانم را این روزهااحاطه کرده...صدای دل تنگی ام را، می شنوی محبوبم...؟کاش من هم یک پرنده بودم...فصل ها می آیند و می روند...این پاییز را بیایید و باشید ودیگر هرگز نروید...من ،میخواهم بمانید این بار...تا قصه ی ما به زمستان نرسد،دنیا عوض شده،دیگر هیچ چیزمثل سابق نیست...حالا از این جا که منم،درست از جایی که من ایستاده امشهریور در حال گریز است...لطفا بیا محبوبم...بوی پاییز همه جا پیچیده و عجیب دل گیرعجیب دلگیر است...که این روزها دلهامان پر از،رنگ خاکستریست... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9 AM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
پدر:دلم برای کودکی هایی که تویِ آغوشِ مردانه ات مچاله می شدم تنگ شده .برای روزهایِ بی غصه ای که "تو" خدایِ زمینی ام بودی و بی منت هوایِ بی قراری ام را داشتی .با تو از هیچ چیز نمی ترسیدم ، انگار دنیا تویِ دستهایِ تو بود این روزها ، ولی دنیا به من سخت گرفته و من آنقدر بزرگ شده ام که دیگر پشتِ مردانگی ات جا نمی شوم تو هنوز هم امن ترین تکیه گاهِ منیمهربان ترینم همیشه باشبدونِ تو ، دنیا جایِ ترسناکیست من زیرِ سایه ی محکمِ مردانه ات قدرت می گیرم برایم دعا کن بابا شنیده ام دعایِ پدر ، زود مستجاب می شودهر روز روزِ توست هر روزت مبارک + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 11 PM توسط حسن | بخوانید...
ادامه مطلب
تو نباشی باران بند نمیآید پاییز کش میآید و خیابان ها اضافه .. وقتی نباشی جای تو هم دلتنگ میشوم ! برای داشتنم خندیدنم روی جدول با دست های باز راه رفتنم چطور میتوانی دوام بیاوری که از دست و دلِ من برنمیآید ؟ چطور است که سرت به کار خودت است و من سرم به خیالِ تو ! تا کجا میتوانی نیایی .. ؟ چند خیابان را سپرده ای که پاییز خاطره بارانش نکند ؟ انگار پاییز فقط برای ما پاییـز است .. وگرنه یک چیزی باید یقه ی رفتنت را میگرفت ... مگر نه ؟...
ادامه مطلب